عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

دخترم

نمیدونم چرا وقت نمیکنم بیام وبلاگ دخترمو بروز کنم.وقتایی هم که بیکار هستم میشینم فقط نیگاش میکنم.عاشق حرکاتش توی خابم.وقتی لباشوو میچوفه.چشاشو بازو بسته میکنه.اخم میکنه.گریه میکنه.لبخند میزنه....   دخترم عاشق حموم و اب بازیه.توی حموم صداشش در نمیاد.یا میخابه یا با چشای باز همه جارو نیگاه میکنه با دقت فراوان.ولی ولی ولی خدانکه حوله رو سرش بندازم و بخام بیارمش بیرون.واییییی یه جیغایی میکشه.اوفف وقتی بخام لباس تنش کنم که دیگه قابل وصف نیساصلننن نمیزارههه.   دخترم خیلی خوشخوابه.روزا دوساعت یبار پامیشه فقط واسه شیر.که اگه یکم دیرتر شیرو بخای بدی باززز جیغای بنفش میکشه.برا همین حواسم هست به تایم دوساعتش که میرسم تموم کارامو ب...
11 مهر 1394

اولین عکس ها

اولین بغل و بوییدن و بوسیدنتو گل دخترم بلافاصله بعد از تولد.که یکی از بهترین عکسایی که خاله مهربونم زحمت گرفتنشو کشیدن.   اولین عکس دختر نازم بعد از لباس پوشیدن     اولین دیدار باباجونی با دختر نازم ...
6 مهر 1394

زردی دخترم

روز چهارم برای آزمایش تیروئید رفتیم بهداشت .بعد از ازمایش دکتر دخترم رو چک کرد و گفت زردی داره و همین الان برین بیمارستان آزمایش بدین تا مشخص شه .ماهم ظهر رفتیم برای ازمایش و وقتی جوابش رو گرفتیم دیدیم بععله زردی دختدم بالا هم هست.زردی دختر گلم 17 بود و دستور بستری دادن.واییییییییی که چه لحظه بدی بود.هرچه قدر سعی میکردم قوی باشم نمیشد.اشکام همینطور سرازیر میشد.کارای پذیرشش رو انجام دادیم .ساعت هفت دخترمم رو بستری کردن و یه تخت توی اتاقی که مخصوص مادرانی که نوزادانشون بستری بودن بهم دادن.دیدین بدن لخت و چشمهای بسته دخترم قلبمو اتیش میزد.خیلیی لحظات سختی بود.خیلییییی. دخترم رو توی دستگاه 16 لامپه گذاشتن.که خیلییی گرم بود.هر سری که از تو دست...
6 مهر 1394

خاطرات بعد از زایمان

بعد از اینکه زایمانم تموم شد.یکی از کادرای بیمارستان میگفت زودتر کار این مریض رو تموم کنین تا ببرمشون دم در خانوداش ببینشش.چون جمعیت پشت در زیاده.ابجی هامو خاله هامو و دختر خاله هام همه پشت در بودن.   بعد از اینکه خانوادمو دیدم.بردنم اتاق ریکاوری.و دخترمو اوردن تا بهش شیر بدم.وایییی که چه حس قشنگی بود.کیف میکدرم وقتی اون دهن کوچولوش تلاش میکرد برای مک زدن.مامان به قربونش   بعد از یکی دوساعت به بخش منتقل شدم.مامانم شب کنارم موند.دختر صبور و ارومم اصلاا اذیت نکرد.منم که حالم خداروشکر خیلی خوب بود.بدون کمک مامانمم کارامو انجام میدادم و با دوستام از طریق تلگرامم همش در ارتباط بودم.     ...
6 مهر 1394

خاطرات زایمان با کلییی تاخیر

غروب روز چهارم شهريور طبق عادت هرروز با مامانمو دوستش رفته بودم پياده روي،حدود نيم ساعت از پياده رويم كه گذشت يه درداي خاص و عجيبي تو ناحيه كمرو دلم حس كردم كه وقتي به مامانمو دوستش گفتم ،بهم گفتن اينا درداي زايمانه،خودمون رو رسونديم خونه مامانم و من يكم استراحت كردم،ولي اين دردا هنوزم ادامه داشت،حدود ساعت ١٠ شب به درخواست خودم رفتم خونه خودم تا همسرم كنارم باشه،همسرم توي يه برگه فاصله بين دردارو يادداشت كرد تا متوجه بشيم دردا درداي كاذبه يا درد زابمانه،دردام هر ده دقيقه يبار بود و زمانش كم،قابل تحمل بود دردام كه حتي توي شبكه هاي اجتماعي با دوستام راحت حرف ميزدم،همسرمم كلييي ذوق زده شده بود كه بالاخره روز موعود رسيده و انتظارا داره تموم ميش...
6 مهر 1394

زميني شدنت مبارك ماماني

دختر قشنگم پنج شنبه پنج شهريور ساعت دو و نيم ظهر پا به اين دنيا گذاشت و دنياي منو باباش رو رنگي تر و عاشقانه تر از قبل كرد با اينكه دختر ارومي دارم ولي دلم نمياد چشم ازش بردارم و سراغ وبلاگ بيام تا بروز كنمش،سر فرصت ميام و خاطرات زايمان و اين ده روز رو تعريف ميكنم براي دوستاي گلم  
15 شهريور 1394

اخرين لحظات

الان كه دارم اينا رو مينويسم ،از درد به خودم ميپيچم ماماني،قربونت برم دختر گلم چندساعت ديگه بيشتر نمونده تا بوي تنتو حس كنم و اون دستاي كوچولوتو نوازش كنم، از غروبي يكم درد داشتم ولي از حدود ساعت ١٠ شب ديگه دردام زياد شد،كه باباجون رضا ساعتاشو يادداشت ميكرد تا متوجه فاصله زمانيش بشيم   ديگه نزديكا ساعت دو نصفه شب بود كه دردام خيليي فاصلش نزديك شد و رفتيم بيمارستان،منو باباجون رضا و خاله سمانه و عمو و باران كوچولو و مامانبزرگ و بابابزرگ،همگي رفتيمم بيمارستان،ماماي كشيك معاينه م كردم گفت دهانه رحمم دوسانت باز شده و دردامم درداي زايمانه،ولي گفت بري خونه بهتره،برو دوش بگير ،يكم راه برو تا دردات برسه ٤ بار در ده دقيقه،الان ما همگي م...
5 شهريور 1394

جشن انتظار ني ني ها

از چندوقت قبل يه ايده تو سرم بود تا واست يه جشن كوچولو بگيرم قبل بدنيا اومدنت،از طرفي هم توانشو نداشتم مهمون بياد خونمون،ميدونستم همه زحمتا ىاي مامان زهرا ميفته و گناه داره،تا اينكه يكي از دوست جوني هاي مامان سارا(خاله زهراجون) همه رو عصرانه دعوت كرد خونش تا قبل زايمان من يكم دور هم باشيم ،منم از فرصت استفاده كردمو برنامه هامو چيدم،خاله بتي هم ميدوني كه تو دلش ني ني داره و يه ده روز بعد شما ايشالله پاشو تو اين دنيا ميزاره،با مقواهايي كه باباجون رضا زحمتشو كشيده بود اسم شما و اقا نويان ،ني ني خاله بيتا رو در اوردم ويه كيك خوشگلم سفارش داديم و گفتيم روش بنويسن فرشته هاي مهربون منتظرتونيم خيلييييي روز خوبي بود كلي عكس با اين اسما و كيك گرف...
31 مرداد 1394

تولد مامان جون سارا

همه ميدونن من علشق روز تولدمم،امسال هم شما متوجه شدي حتما مامانييي،روز تولدممم يكي از بهترين روزهاي زندگي منه كه با هيچ چيز عوضش نميكنمم،برا همين همش ميگفتم نكنه دخترممم روز تولد من بياد،ناراحت بودم،دوست نداشتم اخه تولدم رو با كسي قسمت كنم حتي با دختر نازم،اخه باباجون رضا هرسالللل تولد منو خاص تر ميكنه، ولي باباجون رضا بهم گفت تو غصه نخور عشقم اگه دخترمونم روز تولد تو پاشو تو اين دنيا بزاره بازم هرسال مثل هميشه تولد تو يروز خاصه... امسال هم مثل سالهاي ديگه تولدممم با سورپرايز برگزار شد،از باباييت ممنونم،تازه دختر قشنگمم از باباييش يه عروسك ناز هديه گرفت ،بابايي گفت نخاستم دل دخترم بشكنه كه چرا فقط مامانيش كادو گرفته،عاشققققققققققق اي...
31 مرداد 1394